برای همیشه رفتیم...
درود بر همتون. روزهای زیادی با هم بودیم. روزهایی که شاید سخت بودن بیشترشون و خیلی بر من بد گذشتن ، همشون رو طی کردم و الان شاید راحتر بنظر بیان روزها و شبها ، ولی هنوزم سخت میگذرن. 5 سال تمام وبلاگ نوشتم به امید روزهای خوب روزهایی که شاید هرگز نیومدن و شاید نیان... به هر حال بعد از 5 سال خواستم وبلاگ رو کلا حذف کنم دلم نیومد بخاطر همین فقط میبندمش و در بایگانی زندگیم میزارمش بمونه. از تمامی کسانی که این مدت باهام بودن ممنونم صمیمانه دستشون رو میفشارم.

اینم از من داشته باشید:
:: بچه که بودم همیشه آرزو داشتم خدا به من دوچرخه ای بده اما نداد .... عاقبت دوچرخه ای دزدیم و تا آخر عمر از خدا خواستم منو ببخشه...
خدانگهدارتون
دوستون دارم شاید یه روزی برگشتم و اون روز شاید سالهای دور بود... اگه زنده بودم...
+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم اردیبهشت 1390ساعت 1:7 قبل از ظهر  توسط حمزه فیضیان
|

